|
|
|
|
|
چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت ازمون تلخ زنده به گوري چه بي تابانه تو را طلب مي كنم! بر پشت سمندري گويي نوزين كه قرارش نيست و فاصله تجربه اي بيهوده است بوي پيراهنت اينجا و اكنون كوه ها در فاصله سردند دست در كوچه و سبز حضور مانوس دست تو را مي جويد و به راه انديشيدن ياس و اوج مي زند بي خوابي انگشتانت فقط و جهان از هر سلامي خاليست. (شاملو) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
مرغ مهتاب می خواند ابری در اتاقم می گرید گل های چشم پشیمانی میشکفد در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد. مغرب جان می کند می میرد گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم بیدارم نپنداریم در خواب سایه شاخه ای بشکسته اهسته خوابم کرد. اکنون دارم می شنوم اهنگ مرغ مهتاب و گل های چشم پشیمانی را پر پر می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بچه بودیم همه خوراکی هاش رو قایم می کرد تا بعد از اینکه من مال خودم و تموم کردم بیاد جلوی من بخوره منم دلم می سوخت و گریه می کردم بزرگ تر که شدیم منم مثل خودش خوراکی هام و قایم می کردم اما دلم طاقت نمی آورد و می خوردمشون بازم دلم می سوخت و گریه می کردم اما حالا... همه خوراکی هام مال تو بدون اینکه گریه کنم فقط هیچ وقت از پیشم نرو.. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ببین...!!!
امشب آسمان پر از ابر ست... امشب چه تنهایم ... من و خدا .... دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم ... در این هوای سرد و یخ زده ، ولی دستهای خورشید تا ابد گرم ست راه کوتاهی ست ... پر از شاخه های نابودی ... درد ... بغض ... فریاد ... و تا مرگ راهی نیست ... بر بسترم هیچ نوری نیست ...شب ست و تاریکستان دلتنگی ها ... تاریکستان مادرها ... که فراموش می شوند تاریکستان فرزندها ... که نابود می شوند شاید که خدا لبخند بزند ... مثل همیشه ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می آموختیم بی توقع باید دوست داشت...... شنیدن دوستت دارم از دهان پسرکانی که به بهانه کامجویی نقش عاشقی جسور را بازی می کنند مرا به انزجار می کشاند و از آن منفورتر دخترکان احمقی که در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گوینند ..!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن .... شاید تو خاموشم کنی ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن .... شاید تو خاموشم کنی ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
|
----------------------------------------- عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب عشــق يعني تشنگي يعني سراب عشــق يعني خواستن و له له زدن عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت عشــق يعنـي چون همـيشه باختن عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم عشق یعنی؟ ----------------------------------------- کاش قبل از خداحافظي بهت مي گفتم که چشمات فقط يه بهونه بود واسه اروم کردن خودم اصله کار خودت بودي وگرنه چشمايه همرنگه چشمايه تورو بازم ميشد پيدا کرد ----------------------------------------- رفتم قدري در آفتاب بگردم دور شدم در اشاره هاي خوشايند: رفتم تا وعده گاه كودكي و شن، تا وسط اشتباه هاي مفرح، تا همه چيزهاي محض. رفتم نزديك آب هاي مصور، پاي درخت شكوفه دار گلابي با تنه اي از حضور. نبض مي آميخت با حقايق مرطوب. حيرت من با درخت قاتي مي شد. ديدم در چند متري ملكوتم. ديدم قدري گرفته ام. انسان وقتي دلش گرفت از پي تدبير مي رود. من هم رفتم. ----------------------------------------- شاگردي از استادش پرسيد: "عشق چست؟" استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."استاد گفت:" عشق يعني همين چشمانت را وقف نگاهي كن كه قدر نگاهت را بداند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||
|
|
|
|
![]()
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط mina
|
|
||