تبليغاتX
لحظه های تنهایی

ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست

از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست

اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری

اینکه منو می بازی دنبال کسی میری

وقتی همه ی دنیات تنهاییو غربت بود

وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود 

کی با همه ی قلبش بغض شبتو واکرد؟

کی حال تورو فهمید؟کی باتو مدارا کرد؟

باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم

ما هردو برای هم هرثانیه کم بودیم

کی جز تو نمیدونه ما عاشق هم بودیم!

--------------------------------------------------------------------

چه لذتی دارد خوردن میوه ممنوعه ...

رهایی  ...

و فکر نکردن به هیچ فردایی

+ نوشته شده توسط mina در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است ...!

مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد

ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند …

دنيا بيستون است و روي هر ستونش ، عفريت فرهاد كش نشسته است!

هر روز پائين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد …

و جهان تلخ مي شود

--------------------------------------------------------------------

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر ...

من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا يكه و تنها بشناسد ...

من تو را سخاوتمندانه به كسي مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوتهاي عاشقانه ي اين گل معصوم را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي كوچك، برايش يك خاطره ي مشترك باشد ...

او بايد از رنگين كمان چشمان توتشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش مي ميرم، سرد و بارانيست ...

اي بهانه ي زنده

+ نوشته شده توسط mina در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:44 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط mina در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |

اي به داد من رسيده، تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني، تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت، توي لحظه هاي ترديد
تو منو از شب گرفتي، تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي، براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم، تو رفيقي جون پناهي
ناجي عاطفه ي من، شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من، از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم، اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره، كه منو دادي نشونم

وقتي شب، شب سفر بود، توي كوچه هاي وحشت
وقت هر سايه كسي بود، واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه ي شب، تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست، بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني، به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي، پرده ي شبو دريدي
ياور هميشه مؤمن، تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري، براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست، اي رفيق آخر من
به سلامت، سفرت خوش، اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه، هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق، پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت، سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق، دست بي رياي من بود

+ نوشته شده توسط mina در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:33 بعد از ظهر |

 

این عشق تو چرا کم نمی شــود

وین سینه خالی از غم نمی شود

دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای

چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود 
تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای

ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود
آوارگــــی خســته می کنـد مـرا

خستــگی دلیـل خوابم نمی شود
عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا

و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود
کجاست خنده های مه گرفته ات

کـه ابـر، عـابر سرابـم نمی شود
کجاست دستهای تب گرفتــه ات

کــه رهنــمای راهــــم نمی شود
من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت

چــــــرا تمــام، غربتـم نمی شود 
من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت

چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود

--------------------------------------------------------------------

دلي كه از بي كسي غمگين است،

هر كسي را مي تواند تحمل كند.

هيچ كس بد نيست.

دلي كه در بي اويي مانده است،

برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.

لبخند ها زهر آگين،

دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده ،تسليت ها خفقان آور،

لذت ها دروغ هايي فريبنده،

زيبايي ها حيله هاي اغفال‌،

افق ها حصار هاي عبوس زندان،

درختان، هر ك قامت دشنامي،

ابر ها هر پاره سايه ي نفريني،

مهتاب سرد و آفتاب رسوايي

و روز، برص گرفته ي وقيحي كه او را

بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.

و شب، گر آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش

او را مي جويد تا فرو بلعد.

و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ

كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ...

كه هر چهره اي، نگاهي، طرح اندامي، طنيني، رنگي

در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست!

--------------------------------------------------------------------

اول از همه برایت آرزو مى‌کنم

كه عاشق شوى، و اگر هستى،

کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست،

تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت،

نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
اما اگر پیش آمد،

بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى،

برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشند.
و چون زندگى بدین گونه است،
برایت آروزمندم که

دشمن نیز داشته باشى نه کم و نه زیاد

درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى.

و نیز آروزمندم مفید فایده باشى،

نه خیلى بی‌خاصیت
تا در لحظات سخت،
وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است،
همین مفید بودن کافى باشد

تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آروزمندم صبور باشى،
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که

اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر مى‌کنند
و با کاربرد درست صبوریت

براى دیگران نمونه شوى.

و امیدوارم اگر جوان هستى،
خیلى به تعجیل، رسیده نشوى
و اگر رسیده‌اى،

به جوان نمائى اصرار نورزى،
و اگر پیرى،

تسلیم ناامیدى نشوى
چرا که هر سنى

خوشى و ناخوشى خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم

سگى را نوازش کنى،

به پرنده‌اى دانه بدهى

و به آواز یک
سهره گوش کنى،

وقتى که آواى سحرگاهیش را سر مى‌دهد
چرا که به این طریق،

احساس زیبایى خواهى یافت

به رایگان

امیدوارم که

دانه‌اى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوى،
تا دریابى

در یک درخت چقدر زندگى وجود دارد.

به علاوه امیدوارم

پول داشته باشى،

زیرا در عمل به آن نیازمندى
و سالى یکبار پولت را جلو رویت بگذار و بگویى:
«این مال من است»،
فقط براى این‌که:

روشن کنى کدامتان ارباب دیگرى است

+ نوشته شده توسط mina در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |

--------------------------------------------------------------------

تو مال منی

خودم کشفت کرده ام

تو بامن می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه!

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم، با صدایم

با حضورم، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آوردم

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط  من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی

نازت را بخرد

و به تو دست نزند؟

چه کسی با یک کلمه

با یک نگاه

دلت را می ریزد؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد؟

چه کسی احساست را تر و خشک می کند؟

اشکت را در می آورد

بعد پاک می کند؟

چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد؟

دیوانه !!!

من زحمتت را کشیده ام تا تو بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی، انتظار بکشی، تپش قلب بگیری

عاشق شوی

....

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند، دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سرو کول من بالا بروند؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو آوردم

سر من آورده؟

من مال توام

دیوانه!

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای ....

نترس

چند سوال می پرسم و میروم .....

یک: چند سال پیرت کرده اند؟

دو: چند سال جوانت کرده ام؟

سه : از دلت بپرس مال کیست؟

چهار: اگرجای خدا بودی با ما چه می کردی؟

پنج: کجا برویم؟

دستت را به من بده ..............

                                                              دکتر افشین یداللهی  

+ نوشته شده توسط mina در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 1:36 قبل از ظهر |

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟ خيلي سخته آدم كسي رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...

نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...

نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...

تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...

اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...

خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

+ نوشته شده توسط mina در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 1:27 قبل از ظهر |

--------------------------------------------------------------------

سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی را بند میزد با عشق، و من آن روز به خود می گفتم آخه این هم شد کار؟ ولی امروز که دیگر اثری از او نیست نقش یک دل که روی چینی است ترکی دارد و من در به در، کوی به کوی در پی بند زنی می گردم

--------------------------------------------------------------------

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل میخندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

--------------------------------------------------------------------

چه كسي تاكنون دانسته است كه بزرگ كدام است و كوچك كدام؟ چه كس در جُستن بزرگي خوش بخت بوده است؟ تنها يك ديوانه: بخت يار ديوانگان است!    

+ نوشته شده توسط mina در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط mina در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 0:48 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط mina در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM